به نزار قبانی لقب شاعر زن و عشق میدهند چرا که او بسیار در وصف زنان و زنانگی نوشته و عشق به زن را محور اصلی زندگی میداند. عشق او به بلقیس سبب شد تا هر نوع مادیاتی در ذهنش رنگ ببازد و تنها چشمانش به احساس و عواطف گره بخورد. او بیش از سی دفتر شعر در وصف عشق نوشته
و نشان داده که عشق والاترین مفهوم زندگی او است .
۱۳۸۴ – قصاید خشم برانگیز و دمشق (ترجمه: علی زمانی علویجه)
۱۳۸۴ – باران یعنی تو برمیگردی (ترجمه: یغما گلرویی)
۱۳۸۴ – بیروت، عشق و باران (ترجمه رضا عامری)
۱۳۸۶ – عشق پشت چراغ قرمز نمیماند (ترجمه: مهدی سرحدی)
۱۳۹۳ – نزار قبانی، عاشقانه سرای بیهمتا (ترجمه:رضا طاهری)
۱۳۵۶ – داستان من و شعر (ترجمه: غلامحسین یوسفی و یوسف بکار)
۱۳۸۰ – بلقیس و عاشقانههای دیگر (ترجمه: موسی بیدج)
۱۳۸۳ – در بندر آبی چشمانت (ترجمه: احمد پوری)
۱۳۸۴ – تا سبز شوم از عشق (ترجمه: موسی اسوار)
۱۳۸۸ – صد نامهی عاشقانه (ترجمه: رضا عامری)
۱۳۹۲ – گنجشکها ویزا نمیخواهند (ترجمه: انسیه سادات هاشمی
۱۳۹۳ – ماهرانه بازی کردم؛ این هم کلیدهایم (ترجمه: انسیه سادات هاشمی )
۱۳۹۴ – عشق ما روی آب راه میرود (ترجمه: مجتبی پورمحسن و مهرناز زاوه)
۱۳۹۷ – کوچ پنجرهها (آخرین دست نوشتههای نزار قبانی به نام ابجدیة الیاسمین، ترجمه: حمید رحمانی)
۱۳۹۷ – به بیروت با عشق (ترجمه: قاسم ساجدی)
۱۳۹۸ – دوستت دارم امضای من است (شورانگیزترین ترانههای نزار قبانی – ترجمه: اصغر علیکرمی)
سالهای پایانی زندگی نزار قبانی
نزار قبانی در سالهای پایانی زندگیاش از سیاست زده شده بود و از آن نفرت داشت. گرچه بیش از بیست سال از عمل خود را برای حکومت کار کرده بود اما خستگی و فشار کار طوری بر بدنش نشسته بود که تصمیم گرفت تا حد امکان از محیط کاریاش دور باشد و به شاعری بپردازد و هر روز از هر حاشیه و توجهی دورتر و دورتر میشد. از سمتی دیگر شکستها و سختیهایی که نزار قبانی در طی زندگی خود متحمل شد باعث شده بود تا در اواخر عمر خود تبدیل به مردی غمگین، خسته و تنها شود. تحمل کردن سوریه برای او به شدت سخت بود بنابراین تصمیم گرفت به سوئیس و فرانسه برود.
مدتی را در این دو کشور گذراند و سپس تصمیم گرفت به لندن برود. زندگی در لندن بیش از هر جای دیگری برای او آسان بود چرا که پیشتر مدت زمانی را در آنجا گذرانده بود و نسبت به لندن تعلق خاطر داشت. پس از مدتی حال جسمانی او وضعیت بدی پیدا کرد و راهی بیمارستان شد. او نوشتن شعر را حتی در بیمارستان نیز کنار نگذاشت و قسمتهایی از کتاب کوچ پنجرهها را در آن جا نوشت. سرانجام در سن هفتاد و پنج سالگی بر اثر بیماری قلبی از دنیا رفت. گرچه در لندن دار فانی را وداع گفت اما به درخواست خود او در کشور سوریه به خاک سپرده شد
[1]- قبانی، نزار، پنهاننوشتههای یک عاشق قرمطی، ترجمهی رضا انصاری راد، تهران، چشمه، 1395، صفحهی 10
[۲]- قبانی، نزار، تا سبز شوم از عشق، ترجمهی موسی اسوار، تهران، سخن، 1382، صفحهی 64 و 65
[۳]- قبانی، نزار، در بندر آبی چشمانت، ترجمهی احمد پوری، تهران، چشمه، 1377 ، صفحهی 51_ 56
[۴] – عشق ما روی آب راه میرود، نزار قبانی، ۱۳۹۳: ص ۲۱، نشر مروارید
به جای مقدمه :
در بازگردانی و ترجمه این متن تلاش شده است که حال و هوای متن را به سرزمین اندوهگین ایران نزدیک کنم تا مخاطب و خواننده همزاد پنداری عمیق تری با حادثه ی مرگ بلقیس ( مرگ همه بلقیس های بی گناه ) داشته باشد .
اهورا امید به سال 1405 شمسی / رقه / ری / طهران / انشان
| برای شنیدن نسخه ی صوتی این متن کد زیر را اسکن کنید |
بخش های از کتاب بلقیس به ترجمه اهورا امید
دوازده گلسرخ بر موهای بلقیس
مرا خواهند کشت او میدانست و من میدانستم
او کشته خواهد شد
پیش گویی ها درست درآمد
او، چون پروانهای، بر ویرانه های سده ی جهالت افتاد
و من درمیان دندانهای امتی که شعر را چشمانِ زن را و گل سرخِ آزادی را میبلعد شکسته ترین …
@@@@@@@@@@
میدانستم او کشته خواهد شد او سپنته بود در تاریخ ِ دیوها زلال و روان در سده ی اپوش ها انسان در سده ی آدمکشان لعلی نایاب بود میان تلی از کثافت زنی بود اصیل میان انبوهی از زنان مصنوعی
@@@@@@@@@@
میدانستم او کشته خواهد شد زیرا چشمان او روشن بود چون دو رود یاقوت موهایش دراز بود چون شب های طهران این سرزمین این همه سبزی را نقش هزاران سرو را در چشمان بلقیس تاب نیاورد
@@@@@@@@
می دانستم او کشته خواهد شد زیرا جهت نمای غرورِ او بزرگتر از جهت نمای شبه جزیره بود. شکوه او نگذاشت در سده ی انحطاط زندگی کند. روح رخشان او نگذاشت در تاریکی سر کند
.
@@@@@@@@@@@ غرور راستینِ او گیتی را برایش کوچک کرده بود به این سبب چمدانش را بست و آهسته برنوک انگشتان پا، آن را ترک گفت
… بی هیچ کلامی
هراسی از این نداشت که سرزمین مادریش او را بکشد هراس او این بود
که سرزمین مادریش خود را بکشد
@@@@@@@@@@@@@
چون ابری بارورِ شعر بر دفترهای من بارید شراب… انگبین … و پرستو را یاقوت سرخ را.
بر احساس من پاشید بادبان ها را… پرندگان را شب های پر از یاس امین الدوله را
@@@@@@@@@@@@@ پس از رفتنش
سده ی آب به پایان رسید و سدی تشنگی آغاز شد
.
@@@@@@@@@@@
همیشه احساس می کردم در حال رفتن است
در چشمانش همواره بادبان هایی بود آماده ی سفر بر پلکهای او هواپیمایی در آستانه ی اوج گرفتن. در کیف دستی او-در نخستین روز پیوندمان- پاسپورتی بود… بلیت هواپیمایی و ویزاهایی برای ورود، به سرزمین هایی که هرگز نشنیده بودیم . زمانی از او پرسیدم: این همه کاغذ پاره ها را چرا در کیف داری؟ گفت: وعده دارم با رنگین کمان
@@@@@@@@@@@@
پس از این که کیف او را
از میان ویرانه ها به دستم دادند و من پاسپورت او را بلیت هواپیمایش را ویزاهاش را دیدم دریافتم که با بلقیس پیوند نبسته بودم من همسر یک رنگین کمان بودم
@@@@@@@@@
وقتی زنی زیبا میمیرد
از دست میدهد زمین تعادل خود را
ماه اعلام می کند برای صد سال
عزای عمومی
و شعر
و کلمات
و انسان
بیکار میشود
@@@@@@@@@@
بلقیس بلقیس بلقیس آهنگ نام او را دوست داشتم بارها زیر زبان مینواختمش نام من در کنار نام او به وحشتم میانداخت چون وحشت از گِل آلود شدن ِ دریاچهای زلال
ناساز کردن سمفونی زیبا
@@@@@@@@@@@@
این زن نباید بیشتر میزیست خود نیز این را نمیخواست او چون شعله ی شمع بود و آتشی و چون لحظهای شاعرانه که پیش از آخرین سطر به انفجار میرسد…
مرثیه ی بلقیس
سپاسگذارم از شما
سپاسگذارم از شما
معشوقه ی من کشته شد
حالا می توانید
بر جای این جاوید نام
پیمانه ای بنوشید
و شعر من
ترور شد
و آیا مردمانی در این گیتی هست
جز ما که کشندگان ِ چکامه ایم
برای خرید کتاب این محصول کلیک کنید
