میبوسمت یک روز در میدان آزادی
میبوسمت وقتی که تهران دست ما افتاد
میبوسمت وقتی صدای تیرها خوابید
میبوسمت وقتی سلاح از دستها افتاد
میبوسمت پای تمام چوبههای دار
وقتی کبوتر روی آنها آشیان دارد
وقتی قفس تابوت مرغ عشق دیگر نیست
وقتی که او هم بال و پر در آسمان دارد
میبوسمت پشت در سلولها وقتی
بوی شکنجه از در زندان نمیآید
وقتی که زخمی روی تنهامان نمیخندد
وقتی که از چشمانمان باران نمیآید
میبوسمت وقتی پلیس ضد شورش هم
یکرنگ با مردم سرود صلح میخواند
وقتی که نان عدهای اعدام گندم نیست
در مزرعه ، گندم سرود صلح میخواند
من آرزوهای خودم را با تو میبینم
وقتی کنارم در خیابان راه میآیی
وقتی که شال سبز تو در باد میرقصد
یک روز میبوسم تو را بانوی رویایی
آغوش تو بوی بهاری سبز را دارد
تو دختری از جنس بارانهای خردادی
میبوسمت میبوسمت میبوسمت ای عشق
میبوسمت یک روز در میدان آزادی
امیررضا وکیلی
آوازخوانی در شبم سرچشمه ی خورشید تو یار و دیار و عشق تو سرچشمه ی امید تو
ای صبح فروردین من ای تکیه گاه آخرین ای کهنه سرباز زمین جان جهان ایران زمین
ای در رگانم خون وطن ای پرچمت ما را کفن دور از تو بادا اهرمن ایران من ایران من
ایران من ایران من …
ای در رگانم خون وطن ای پرچمت ما را کفن دور از تو بادا اهرمن ایران من ایران من
ایران من ایران من …
ای داغ دیده بازگو بلخ و سمرقندت چه شد صدها جفا ای مادرم دیدی و مهرت کم نشد
از خون سربازان تو گل گون شده رویت وطن ای سرو سبز بی خزان ای مهر تو در جان و تن
ای مادرم ایران زمین آغاز تو پایان تویی بر دشت من باران تویی در چشم من تابان تویی
ایران من ایران من آن مهر جاویدان تویی …
ای در رگانم خون وطن ای پرچمت ما را کفن دور از تو بادا اهرمن ایران من ایران من
ایران من ایران من …
ای در رگانم خون وطن ای پرچمت ما را کفن دور از تو بادا اهرمن ایران من ایران من
ایران من ایران من …
در ظلمت جان کاه شب مرغ سحر خوان منی در حصر هم آزاده ای تنها تو ایران منی
اینجا صدای روشنت در آسمان پیچیده است گویی لبانت را خدا روز ازل بوسیده است
ای مرغ حق در سینه ات با شور خود بیداد کن آوازخوان شب شکن بار دگر فریاد کن
ظلم ظالم جور صیاد آشیانم داده بر باد ای خدا ای فلک ای طبیعت
شام تاریک ما را سحر کن …
ای خدا ای فلک ای طبیعت شام تاریک ما را سحر کن
ای مادرم ایران زمین آغاز تو پایان تویی بر دشت من باران تویی در چشم من تابان تویی
ایران من ایران من آن مهر جاویدان تویی …
ای در رگانم خون وطن ای پرچمت ما را کفن دور از تو بادا اهرمن ایران من ایران من
ایران من ایران من …
ای در رگانم خون وطن ای پرچمت ما را کفن دور از تو بادا اهرمن ایران من ایران من
ایران من ایران من …
اجرای احساسی از ایران – عشق به ایران – ایران جان – اهورا امید – امید منوچهریان
به خاطر سقفی که نبوده روی سرت
برای چاقوهای شکسته در کمرت
به خاطر سيگار و به خاطر سرطان
برای کشف زنی قد بلند در فنجان
برای آنها که وصله ی تنت شده اند
برای خاطره هایی که دشمنت شده اند
به خاطر غزل گير کرده در دهنت
برای مرده ی جامانده توی پيرهنت
برای آنها که در تنت مرور شدند
به خاطر آن هایی که از تو دور شدند
به خاطر همه ی گريه های نيمه شبی
خدای گم شده در چند جمله ی عربی
برای خاطر شعر – اين دکان رنگ رزی –
برای اين ادبيات ِفاخر ِعوضی
برای بالا آوردن جنون تنت
برای جن های مست کرده در دهنت
به خاطر بطری های چيده روی زمين
به خاطر سردرد و به خاطر کدئين
برای ماندن اين دردهای سر در گم
به خاطر بیخوابی ، به خاطر واليوم
برای وا شدن زخم های آخری ات
به خاطر سيگار و غذای حاضری ات
قرار شد اندوه تو مستمر بشود
مقدر است که رنج تو بيشتر بشود
که تا نفس میآید دوندگی بکنی
مقدر است بمانی و زندگي بکنی :
شبيه قلبی که در نوار پيچيده
شبيه خفاشی که به غار پيچيده
شبيه خودکشی عنکبوت تنهایی
که گردن خود را لای تار پيچيده
شبيه لاشه ی در ريل منتشر شده ای
که بوی خونش توی قطار پيچيده
شبيه آدم از ياد رفته ای که دلش
به دور پاهای انتظار پيچيده
شبيه قاصدک مرده ای که در گوشش
هزار تا خبر ناگوار پيچيده
شبيه دلهره ی تخم مرغ سوخته ای
که بوی ترسش وقت ناهار پيچيده
شبيه گم شدن کارمند جزئی که
جنازه اش دور ميز کار پيچيده
شبيه نعشی که پيچ خورده دور خودش
سی و دوبار سرش دور دار پيچيده
شبيه مين خنثی نکرده ای شده ای
که در سرش هوس انفجار پيچيده
تویی و ساعاتی که پر از سکوت شدند
32 تا شمع لعنتی که فوت شدند
سی و دو تا شمع لعنتی که توی سرت
تو دود میکنی و سوت میزند پدرت
سی و دو جلاد لعنتی که منتظرند …
سی و دو تا بمب ساعتی که منتظرند …
سی و دو پوکه ی خالی شده ميان تنت
سی و دو تا دندان شکسته در دهنت
سی و دو رابطه ی پشت سر گذاشته ات
سی و دو نفرين از مادر نداشته ات
سی و دو زخم که اندازه ی تن اند هنوز
سی و دو زن که تو را جيغ میزنند هنوز
سی و دو تا زن در جيب های پيرهنت
سی و دو بوسه ی شلاق خورده در دهنت
سی و دو مار … که در دوزخ سر تو پُرند
سی و دو گرگ … که در برفها تو را بخورند
سی و دو تا پل درهم شکسته پشت سرت
سی و دو عقرب آتش گرفته در جگرت
سی و دو مرتبه روی طناب بند شدن
سی و دو بار زمين خوردن و بلند شدن
ميان پنجه ی ديروزها مچاله شدی
به زندگی چسبیدی ، سی و دوساله شدی
برای قهوه ی سرد و غذای شب مانده
برای ديدن صدباره ی پدرخوانده
به خاطر تنها تر شدن … برای جنون
برای اين سرگيجه … برای غلظت خون
برای جیغی که در سرت بلند شده ست
برای روح زنی که هميشه در کمد است
برای يک بشقاب اضافه موقع ِشام
برای يک شبح قوز کرده در حمام
برای کندن اين زخم های بی تسکين
به خاطر بیداری ، به خاطر کافئين
برای چاقو دادن به دست های جديد
برای دوست شدن با شکست های جديد
برای رد شدن تانک ها … برای تفنگ
برای خوردن قحطی ، برای ديدن جنگ
برای رد شدن از روی نعش کودک ها
برای آمدن بمب ها و موشک ها
برای مرگ … زن هرزه ای که میآید
برای درک ِزمين لرزه ای که میآید
برای گفتن اين فحش های زير لبی
برای اين شعر بی روايت عصبی
به رقص مرگ ميان تنت ادامه بده
نفس بگير و به جان کندنت ادامه بده
حامد ابراهیم پور
« اين مثنوی را سال 90 و در شب تولد 32 سالگی ام نوشته بودم ، دوست دارم اين شعر را »
هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
هم رونق زمان شما نیز بگذرد
وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب
بر دولت آشیان شما نیز بگذرد
باد خزان نکبت ایام ناگهان
بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد
آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام
بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد
ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز
این تیزی سنان شما نیز بگذرد
چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد
بیداد ظالمان شما نیز بگذرد
در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت
این عوعو سگان شما نیز بگذرد
آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست
گرد سم خران شما نیز بگذرد
بادی که در زمانه بسی شمعها بکشت
هم بر چراغدان شما نیز بگذرد
زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت
ناچار کاروان شما نیز بگذرد
ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن
تأثیر اختران شما نیز بگذرد
این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید
نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد
بیش از دو روز بود از آن دگر کسان
بعد از دو روز از آن شما نیز بگذرد
بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم
تا سختی کمان شما نیز بگذرد
در باغ دولت دگران بود مدتی
این گل، ز گلستان شما نیز بگذرد
آبیست ایستاده درین خانه مال و جاه
این آب ناروان شما نیز بگذرد
ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع
این گرگی شبان شما نیز بگذرد
پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست
هم بر پیادگان شما نیز بگذرد
ای دوستان خوهم که به نیکی دعای سیف
یک روز بر زبان شما نیز بگذرد
سیف فرغانی، دیوان اشعار
های با یک تن اتن کی می شود؟
این وطن بی ما وطن کی می شود؟
گرنباشد از تو هم این سرزمین
خانه ی آباد من کی می شود؟
بیش از دگر مرا نزن می زنی بزن سخن بزن یک کلید خانه پیش تو یک کلید خانه پیش من!
صدای عشق می رسد برای تو برای من
خدا یکی ست جان من خدای تو خدای من
سرود سبز همدلی سلای عشق میزند که تا گلوی تو شوم که تا شوی صدای من!
مرا به باغ میکشد ترانه ها یکی یکی
یکی برای دوستی یکی برای زندگی
شکفته باد یاسمن خجسته باد این وطن
ترانه های نسترن یکی به تو یکی به من!
جاودانه ترین آهنگ استاد فرهاد دریا ی عزیز را میتوان آهنگ اتن وی دانست دنیا دنیا مفهوم و معنا و عشق در این آهنگ در این ترانه در این صدای گرم و گیرا و در این موسیقی ست..
وقتی این آهنگ ره می شنوم قلبم به تپش می افتد و احساس میکنم در دنیای دیگر سیر میکنم نمی دانم ایده ی این اثر چطور به ذهن استاد دریا خطور کرد مگر می دانم که آن چیزی که استاد فرهاد دریا را با دیگر هنرمندان متمایز می سازد همین احساس ناب و زیبایی ست که در آهنگهای وی است و همچنان صدای گرمشان که از عمق وجودشان کشیده می شود.
مه یکی از میلیونها علاقه مند سرسخت فرهاد دریا هستم و امید دارم که روزی شاید این نوشته هایم را بخواند و بداند که صدا و احساسش یگانه همدم لحظه های درد و غربت میلیونها انسان است از آن جمله من!
مه که با هر بار شنیدن آهنگهای میهنی اش سیل از اشک از چشمانم جاری می گردد.
استاد دریا ما با تو هستیم…
های با یک تن اتن کی می شود؟